تبليغاتX
سلام من هانام.از گرگان.از اينكه به وبلاگ من سر زدين ممنوون.بازم سر بزنين.دوستتون دارم.

FREES.COO.IR هانا دختري در مزرعه -

میترسم . میترسم بخوابم . میترسم بخوابم و حتی توی خوابم هم نیای . میترسم
توی خواب هم نتونم تا دلم میخواد روی ماهتو نیگا كنم . اینقدر نیگات كنم
كه هر چی درد و غصه توی دلمه یادم بره . یه جوری نگات كنم كه انگار جز
دیدن تو هیچ آرزوئی نداشته و ندارم .
بعدش همینجوری كه دارم نیگات میكنم
بخوابم . فرقی نمیكنه كجا باشه . فرقی نمیكنه كی باشه .الان توی اتاق
نشستم . تنهای تنها . یه سكوت خیلی سنگین باهامه . خیلی سنگین . انقدر كه
گوشام دارن سوت میكشن .

اصلا نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم . كه
این كاغذ و خود كار رو حروم كنم . بیشتر وقتا سكوت رو خیلی دوست دارم .
اما یه سكوت رو هیچ وقت دوست نداشتم . اونم سكوت تو بود . كه هیچ وقت
نشكوندیش . كه هیچ وقت نخواستی بشكونیش . كه هیچ وقت نذاشتی بشكونمش . كه
بیشتر شبیه یه طلسم بود . یادم نمیاد آخرین بار كی توی چشمات نگاه كردم .
یادم نمیاد آخرین بار كی غرق شدم . یادم نمیاد آخرین بار كی هق هق كردم .
اما فرقی هم نمیكنه .
آخه تو هیچ كدومشو نو ندیدی . آخه هیچ كدومشو تو
نشنیدی . نه تو و نه هیچ كس دیگه .

تا حالا اینقدر تلخ نبودم . تا
حالا اینقدر یخ نزده بودم . تا حالا اینقدر از خودم دور نبودم . اینقدر كه
حتی خودمم نتونم خودمو ببینم. تا حالا اینقدر آرزو نداشتم . هیچ وقت به
اندازه حالا دوست نداشتم .......
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 19:56 توسط هانا |