دل من يه روز به دريا زد ورفت
آستين همت وبالا زد و رفت
يه روزي بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد ورفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جازد و رفت
دفتر گذشته ها را پاره كرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخرش توي غبار ها زد ورفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلها زد و رفت
آستين همت وبالا زد و رفت
يه روزي بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد ورفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جازد و رفت
دفتر گذشته ها را پاره كرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخرش توي غبار ها زد ورفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلها زد و رفت
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
نه خیال فردا را خواهم؛ نه توبه ی امروز را و نه گناه دیروز را
نه گذر لحظه؛ نه بازی های زمانه؛ هیچکدام مرا نشکست
اما باز میگویند مجرمم چرا؟؟؟
راستی مسافر
دستانم با چند دکمه ی پیراهنت عجین شد؟
پاهایم چند آرزویت را له کرد؟
چشمانم چند خوابت را آشفته کرد؟
راستی مسافر :وقتی زیر شلاق درد بودی
چند باده به سلامتی من نوشیدی؟
چند بوسه ی گل پرپرت شد؟
راستی:وقتی سکوت بود و انتظار
چند بار به حرمت دیروز آه کشیدی؟
راستی...
آن که دیروز مشتاق بود به گناه تو محتاج شد!
تو که دیروز محتاج بودی..
به کدامین گناهم مشتاق هم نیستی؟
شاید به گناه التهاب دیروز و احتیاج امروز...
می دانم که بر لبم فردا را خواندی...
پس شاید به گناه فردا!شاید!
مسافر من هیچ نگفت نگاهم کرد ونگاهش کردم / مثل همیشه
و بی اختیار این جملات بر زبانم جاری شد
به کوچه های سرد دلتنگی
به دیوارهای بلند عادت
به لحظه های انتظار
به قلب نا آرام بی قرار
به چشمان همیشه خیس
به قلب های شکسته/ به سادگی/ به عشق/ به من لعنت
نه گذر لحظه؛ نه بازی های زمانه؛ هیچکدام مرا نشکست
اما باز میگویند مجرمم چرا؟؟؟
راستی مسافر
دستانم با چند دکمه ی پیراهنت عجین شد؟
پاهایم چند آرزویت را له کرد؟
چشمانم چند خوابت را آشفته کرد؟
راستی مسافر :وقتی زیر شلاق درد بودی
چند باده به سلامتی من نوشیدی؟
چند بوسه ی گل پرپرت شد؟
راستی:وقتی سکوت بود و انتظار
چند بار به حرمت دیروز آه کشیدی؟
راستی...
آن که دیروز مشتاق بود به گناه تو محتاج شد!
تو که دیروز محتاج بودی..
به کدامین گناهم مشتاق هم نیستی؟
شاید به گناه التهاب دیروز و احتیاج امروز...
می دانم که بر لبم فردا را خواندی...
پس شاید به گناه فردا!شاید!
مسافر من هیچ نگفت نگاهم کرد ونگاهش کردم / مثل همیشه
و بی اختیار این جملات بر زبانم جاری شد
به کوچه های سرد دلتنگی
به دیوارهای بلند عادت
به لحظه های انتظار
به قلب نا آرام بی قرار
به چشمان همیشه خیس
به قلب های شکسته/ به سادگی/ به عشق/ به من لعنت
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریی ات را بر سردر خانه نوشته اند
ومن در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام
چه بسیار است دورویی ها،فراموش کردنها و گسستن ها
و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند
من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
خواستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم
من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام
من در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریی ات را بر سردر خانه نوشته اند
ومن در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام
چه بسیار است دورویی ها،فراموش کردنها و گسستن ها
و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند
من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
خواستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم
من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام
من در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام


