در خیال خود با آیینه سخن می گویی...
و لحظه لحظه ی دیدار با تمام وجود در باغچه ی کوچک دل می شکفد،
سرودن غزل نقره فام در تاریکی شبان که بیداری مهتاب را به تصویر می
کشد و ظهور یاس در عطر تنهایی قدمی آهسته به سوی مرگ...
وارسته از هر چیز و سوگند به استقامت سرو و اراده ی باران روزی
خواهد آمد که دیدار با آیینه را قطره ی اشک چکیده از رخسار گل می
پنداری!
چه زمانی به پایان می رسد لحظه های سکوت و اشک های حلقه زده در نگین چشمانم؟!
آیا باران به سراغم خواهد آمد؟ برای یاری من، تا بی نهایت...
اگر سخنم تلخ است، رنگ درد است که برآن نگاشته ام.
گویند آنچه از دل برآید بر دل نشیند!
آیا من نیز دلنشین لحظه های تنهایی خواهم شد؟!
هر شب هنگامی که تاریکی فراگیر شود و مردمان شهر خفته در خاکند، شمعی می افروزم تا بسوزد و به تاریکی بپیوندد تا به یاد آرم: من نیز آن شمعم که خواهد سوخت تا لحظه های پایان، تا پیوستن به تاریکی!
لحظه های روشنی را بسان بازی کودکانه ی درونم گذر کردم تا رسیدن به فراسوی زمان...
هر بار که خفتن شمع را نظاره گر می شوم با خود عهد می بندم که دیگر کلام زهراگین خود را بر تن سپید دفتر آرزوها ننگارم، اما...
تا آن هنگام که گذر نامه ی غم در زندگی ام جاریست:پیمان شکن و گنه کارم!


